سلام... احوالاته دوست جون جونیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه تصمیمی گرفتم... اونم اینکه میخوام دیگه اینجا ننویسم! چونکه...!
خب من اصولا عادت ندارم برایه تصمیماتی که میگیرم توضیح بدم...! اما قصد هم ندارم بلاگمو ببندم چون اینجا واسم پر از خاطره ست (واسه این تصمیم دلیلمو گفتم
) همچنین نمیخوام بگم آی خداحافظ دوستان و من دیگه بهتون سر نمیزنم و خوبی بدی دیدین حلال نید و این حرفا... چون کماکان هستم...همین دورو برا ! بهتون سر میزنم...میخونمتون...کامنت هم میذارم... اینجا هم که درش به رویه همه بازه... فقط مطلبه جدیدی توش نوشته نمیشه
همین دیگه...
راستی امروز تولده بلاگم هم هست! روز شروعش روز پایانش هم شده
گاهی هم اینجوریه دیگه...
پس وبلاگه عزیزم تولدت مبارک... نشد که ۱۲۰ ساله بشی اما همین یک سال هم به اندازه کافی پربار بودی واسه من (واسه دیگران رو نیدونم!) اون روزی که اومدم و اینجا شروع کردم به خط خطی کردن فکر نمیکردم یک ساله دیگه تو این شرایط باشم! و چه خوب که نمیدونستم! قشنگیه زندگی به همینشه که ندونی واست چی پیش میاد... (الان منو ولم کنید تا شونصد ساله دیگه هم حرف واسه گفتن دارم
)
پس ولم نکنید که زودتر بار و بندیلمو جمع و جور کنم و برم! بعد اینم بگم که فک نکنید از شرم خلاص میشیدا...عمرا ... گفتم که به همتون سر میزنم... واسه همینم خداحافظی نمیکنم و تیریپ اشک و آه و اینا نمیام...فقط نمیدونم چرا عنوان پستو گذاشتم خدا حافظی! مرض داشتم یحتمل!
دوستتون دارم... ممنونم که چرت و پرتامو خوندین...
مثله همیشه... تا بعد...

*دیروز نوشتم حسش نبود بیا بذارمش!
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/07/25ساعت 17:39  توسط مریم
سلام...به دلیله ...(پایین میگم دلیلشو!) تند تند و مختصر مینویسم...
۱ـ من عااااااااااااااشششششششششششششششقه این آهنگیم که گذاشتم رو وبلاگم...
۲ـ کی فکرشو میکرد من! (دقت کن...مــــــــــن!) یه روزی پاشم برم کلاس "میزآرایی" !!!!!!!!
یعنی حتی وقتی خودم بهش فک میکنم فکم میچسبه رو زمین! دیگه شوهر کردن این چیزا رو هم داره دیگه! البته فک نکنید هادی با مشت و لگد فرستادم کلاس! نه...خودم حس کردم میتونه جالب باشه...و حسم هم درست بود... با هانیه(خواهر شوهر عزیز) میریم کلاس...
۳ـ اگه هم میبینی الان نشستم خونه و دارم بلاگمو مینویسم فک نکن بیکار بودم! سرما خوردم ناجور...حالم از دیروز خیلی بد بود واسه همین امروز موندم خونه که استراحت کنم... بعد فک کن که به هانیه اسمس دادم که حالم خوب نیست نمیام...(گفتم الان میگه دختره ی تنبل!) دیدم اونم اسمس داد که منم نرفتم! میگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه حال نداشتم تو هم که نیومدی مزید بر علت شد! خوشم میاد ۲تایی با هم پایه تنبلی هستیم... 
۴ـ همچین دست زیره چونه منتظر نشستم تا جمعه هادی بیاد... دلم تنگ شده...
۵ـ یک تفکرات شیطانی!
با هادی داریم...در صورت اجرا میگم خدمتتون...
۶ـ دعا کنید من زودتر خوب شم... حوصله سرما خوردگی ندارم... من نمیفهمم تو این گرما من سرما از کجا پیدا کردم!؟
۷ـ هفته پیش با هادی رفتیم گل خریدیم...یه دسته رز خوجل که من میگم بنفشه روشنه..مامان میگه صورتیه...حالا نیدونم دقیقا چه رنگیه! و البته یه دسته بزرگ مریم! دسته رز رو خشک کردم...بعدا شاید عکسشو بذارم...دوسش دارم... یه حسه خوبی بهم میده...
همینا دیگه... همینم کلی محبت کردم که نوشتم با این وضعیتی که هی آبریزش بینی دارم و اشک از چشمام میادو هزار تا بدبختیه دیگه که سرما خوردگی داره و خودتون میدونید... میرم استراحت کنم!(عمرا !
)
تا بعد...

+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/07/07ساعت 11:12  توسط مریم
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1389/06/31ساعت 15:23  توسط مریم
|